چرا خاور ميانه در سالهاي اخير دستخوش بي ثباتي و ناامني بوده و بحرانهاي متعددي را از سر گذرانده است؟ جواب دادن به اين سؤال بويژه با رويكرد ژئوپليتيك مي تواند چهار چوب مناسبي را براي تحليل تحولات خاور ميانه به دست دهد و باعث واقع نگري در برداشت هاي ما از وقايع رخ داده شود. جهان ژئوپليتيك به شكل طبيعي دوره هايي از نظم و بي نظمي، ثبات و بي ثباتي، امنيت و ناامني، موازنه و يا عدم توازن را تجربه مي كند. معمولاً دوره هاي ثبات طولاني ترند و در اين مدت نظم و امنيت قابل توجهي در ميان قدرتها با يكديگر و با ديگر كشورها ايجاد مي‌شود. با توجه به توازن قدرت موجود در اين دوره ها، قدرتهاي بزرگ مناسبات خود را با يكديگر بر قرار مي كنند و الگوهايي از رقابت، همكاري يا هر دو را بوجود مي آورند. الگوهاي مسلط در مناسبات موجود بين قدرتها و كشورها در يك دوره ثبات ژئوپليتيك متأثر از چگونگي تعيين جايگاهها و مسؤوليت ها در دوره گذار است.

هر كشوري بر اساس فعاليت ها و موفقيت هايي كه توانسته است در دوره گذار و بي ثباتي به دست آورد، مي تواند در دوره ثبات نقش آفريني كند و جايگاه خود را تثبيت كرده و يا خود را بر بدنه هرم قدرت جهاني تحميل نمايد. بر خلاف دوره هاي ثبات كه طولاني ترند و با امنيت و نظم قابل توجهي همراه هستند، دوره هاي گذار ژئوپليتيكي كوتاهترند و از طرفي بحرانها و ناامني هاي متعددي در اين دوره ها اتفاق مي افتند. تجربه نشان داده است كه دوره هاي گذار ژئوپليتيكي معمولاً با جنگهاي بزرگ، فروپاشي و اضمحلال برخي از قدرتها، شكل گيري برخي از كشورهاي جديد، تغيير نقشه جغرافياي سياسي جهان و جابه جايي در رتبه بندي قدرتهاي برتر و حتي قدرتهاي منطقه اي همراه بوده است. به دليل وقوع همين تحولات، دوره گذار يا دوره سياليت ژئوپليتيك از اهميت بالايي برخوردار است.
اهميت ديگر دوره گذار از آن جهت است كه قدرتها در اين دوره به فكر ارتقاي جايگاه خود و كسب موقعيت بهتر و بالاتري براي دوره ثبات بعدي هستند. اگر عملكرد يك قدرت جهاني يا منطقه اي در اين دوره با موفقيت همراه باشد ممكن است در دوره بعدي ثبات، در هرم سلسله مراتبي قدرت جايگاه بالاتري كسب كند و نقش مهمتري را بر عهده گيرد. همچنين اگر عملكرد يك قدرت در دوره گذار ضعيف باشد ممكن است جايگاه خود را از دست داده و بايد در دوره ثبات آينده برتري قدرتهاي رقيب را نسبت به خود بپذيرد. اتفاقي كه براي ابر قدرت بريتانيا در قرن بيستم و بعد از جنگ جهاني اول و دوم رخ داد.
نكته ديگر اينكه از نظر مكاني نيز همه فضاهاي جغرافيايي به طور مشابه دستخوش تحولات ناشي از دوره گذار نمي شوند. معمولاً آن فضاهاي جغرافيايي كه از نظر نزديكي به كانون تحولات يا بر اثر داشتن مزيت هاي خاص فكري و تاريخي، منابع ثروت و يا برتري ذاتي جغرافيايي، موقعيتي و ارتباطي داراي اهميت باشند، بيشتر از ديگر فضاها از تحولات و دگرگونيهاي ناشي از دوره گذار متأثر مي شوند. وقوع دوره هاي گذار و سياليت ژئوپليتيك كه با تغيير الگوهاي رقابت و همكاري و تغيير ساختار سياسي فضا همراه است تا شكل گيري و استقرار ساختار جديدي از نظام ژئوپليتيك، معمولاً براي اين مناطق و فضاهاي جغرافيايي مشكلاتي را بوجود مي آورد و بحرانها و ناامني هايي را دامن مي زند.
وقوع جنگهاي جهاني اول و دوم در نيمه نخست قرن بيستم باعث تغييرات گسترده اي در نقشه سياسي جهان شد و به شكل گيري يك دوره ثبات در نيمه دوم اين قرن انجاميد. دوره اي كه به دوره جنگ سرد معروف گشت و ساختار نظام دو قطبي به رهبري ايالات متحده و شوروي پيشين را شكل داد. با فروپاشي اتحاد شوروي در اوايل دهه 90 ، سالهاي پاياني سده بيستم و سالهاي اوليه سده بيست و يكم، جهان شاهد دوره اي ديگر از گذار و سياليت ژئوپليتيك است. در اين دوره گذار بر خلاف دوره هاي پيشين كه وقوع يك جنگ بزرگ سرنوشت دنيا را تعيين مي كرد و باعث گذر از دوره گذار به دوره ثبات مي شد، هنوز و خوشبختانه جنگي به وقوع نپيوسته است و بنابراين قدرتهاي برتر براي ارتقاء جايگاه خود به رقابت مشغولند. در چنين شرايطي است كه به طور مرتب سيستم هايي از همكاري و ائتلاف بين قدرتها و حتي در سطح منطقه اي شكل مي گيرد و قبل از اينكه به سرانجامي برسد، دچار تغيير و دگرگوني مي‌شود.
بعد از فروپاشي شوروي، ايالات متحده آمريكا عجولانه و قبل از اينكه روند تحولات و دگرگونيهاي دوره گذار، قدرتها و كشورها را به سوي نظام جديد ژئوپليتيك سوق دهد، از شكل گيري نظام تك قطبي و ايده نظام نوين جهاني سخن به ميان آورد و بدون در نظر گرفتن موقعيت ديگر رقباي سنتي و جديد و بدون در نظر گرفتن دگرگونيهاي غير قابل انكار در سطح قدرتهاي منطقه اي و حتي كشورهاي جهان سوم و بازيگران خرد، خود را در كانون ژئوپليتيك خود محوري قرار داد. اين گونه عملكرد خودخوانه ايالات متحده باعث شد تا از يك طرف قدرتهاي سطح 2 جهاني نظير اتحاديه اروپا، چين و روسيه كه طرفدار نظام ژئوپليتيك چند قطبي بودند، در رقابت منسجم با ايالات متحده جدي تر شوند و از طرفي باعث شد تا فرصت براي قدرتهاي منطقه اي نظير ايران، كره شمالي، ونزئولا و ... فراهم شود تا بتوانند از حقوق منطقه اي و جهاني خود بهتر دفاع نمايند. چنين به نظر مي رسد كه در دوره كنوني گذار ژئوپليتيك، دو موج از بحران و ناامني ابتدا اروپاي خاوري و تا حدي منطقه قفقاز و سپس خاور ميانه را در بر گرفته است. موج اول به دليل برداشته شدن فشار و نفوذ شوروي پيشين از كشورهاي اروپاي خاوري و شكل گيري نوعي خلأ ژئوپليتيك در اين منطقه بوجود آمد. به شكل طبيعي قدرتهاي برتر در چنين شرايطي سعي در پر كردن فضاهاي خالي دارند و تلاش مي كنند سلطه و نفوذ خود را در اين مناطق بر قرار نمايند كه خود اين موضوع رقابت ها و درگيري هايي را به بار مي آورد. تجزيه يوگسلاوي و درگيري هاي خونين در جمهوريهاي بوجود آمده از اين كشور مثل صربستان، مونتنگرو، بوسني،كورواسي و ...، بحران بالكان، جنگهاي ميان جمهوريهاي منطقه قفقاز مثل ارمنستان، آذربايجان، گرجستان و جمهوريهاي خودمختار جنوب روسيه مثل داغستان، چچن و ... جملگي موجي از ناامني و بي ثباتي را در دهه پاياني قرن بيستم بوجود آوردند.
اكنون اما در سالهاي نخستين سده بيست و يكم موج دوم ناامني و بي ثباتي ناشي از دوره سياليت ژئوپليتيك و رقابت قدرتهاي برتر بر خاور ميانه سايه افكنده است. منطقه اي كه به قول «جفري كمپ» رقابت ها در آن شديد، فاصله ها كوتاه و دشمن ها با هم همسايه هستند. با اين تفاوت كه خاور ميانه بر خلاف ساير مناطق جغرافيايي جهان به ويژه به دليل منابع انرژي و ثروت از اهميت و حساسيت فوق العاده اي بر خوردار است و قدرتهاي جهاني نمي توانند با خويشتنداري نسبت به سرنوشت و آينده اين منطقه بي تفاوت باشند. همزمان با آغاز قرن بيست و يكم ايالات متحده نيروهاي خود را به افغانستان گسيل داشت و سپس بحران عراق را دامن زد. علاوه بر اين پيش نهادهاي متعدد در باره رابطه اعراب و اسرائيل نظير نقشه راه، ايده خاور ميانه جديد، رؤياي خلع سلاح حزب اله لبنان كه جنگي 33 روزه را سبب شد و ... نيز همگي نشان از شكل گيري موجي از بي ثباتي در دهه آغازين سده جديد در منطقه خاور ميانه دارد. همزمان با اين تحولات، ظهور گروههاي تروريستي و كشمكش هاي قومي توانسته است به طور ناخواسته برخي كشورهاي منطقه را نگران سازد. در اين ميان قدرتهاي جهاني منافع مشتركي را پي گيري مي كنند ولي از آنجا كه منافع متعارض آنها بيشتر است به طور طبيعي بحرانها و ناامني هايي در منطقه به بار مي آيد كه بار آنرا را بايد ملتهاي منطقه بر دوش بكشند. سازمان ملل نيز كه بر ويرانه هاي جنگ جهاني دوم بنا شده بود، هم به دليل گذشت زمان و هم به دليل وجود آپارتايد آشكار و شفاف در ساختار آن بويژه اعضاي شوراي امنيت، ديگر كارايي گذشته خود را از دست داده و قدرتها و كشورها حاضر نيستند نسبت به تصميمات آن خود را پايبند بدانند. اين عدم كارايي و عدم ايفاي نقش مؤثر سازمان ملل بويژه پس از لشكركشي ايالات متحده به عراق بيشتر نمايان شد. به اين ترتيب در صورت عدم اصلاح بنيادين اين سازمان و عدم رفع تبعيض هاي آشكار، سازمان ملل هرگز نخواهد توانست در بحرانهاي آينده جهاني نقش قابل قبولي ايفا نمايد. به هر حال توجه، هوشياري و آگاهي از موج دوم ناشي از دوره سياليت ژئوپليتيك در خاور ميانه براي تصميم گيران سياسي در كشورهايي نظير ايران كه از موقعيت قدرت منطقه اي در خاور ميانه برخوردارند و به فكر ارتقاء موقعيت خود بر اساس بر نامه هاي داخلي (سند چشم انداز بيست ساله) هستند بسيار ضروري است. كشورهايي نظير ايران مي توانند از فرصت هاي دوره گذار و از وجود شكاف بين هسته هاي قدرت استفاده كرده و مناسبات خود را به بهترين نحو با جهان بين الملل طرح ريزي نمايند. فرصت هايي كه ممكن است در دوره ثبات بعدي كمياب باشند.

سید عباس احمدی