دوران انزوا
زیاده‏روی گئوپلیتیک آلمان، جغرافیای سیاسی را پس‎ ‎از جنگ جهانی دوم در محاق فرو برد. هارتشورن جغرافیدا‏ن آمریکایی، در سال ۱۹۵۴ با‏‎ ‎ارائه رویکردی کارکردی به جغرافیای سیاسی برای سیاست‏زدایی از آن، معتقد بود‎ ‎جغرافیای سیاسی نه تنها باید به شکل‏دهی استراتژی‏های سیاسی توجه کند، بلکه باید به‎ ‎پویایی‏های داخلی و ‏عملکردهای خارجی حکومت نیز توجه نماید.
جغرافیای سیاسی که بلافاصله پس از جنگ دوم تجربه شد تفاوت کمی با ‎جغرافیای ناحیه‏ای داشت و به طور ‏گسترده‏ای بر روی حکومت سرزمینی، به عنوان موضوع‎ ‎مورد مطالعه آن تمرکز یافت. این خود سانسوری دو ‏نتیجه در پی داشت: نخست، جغرافیای‎ ‎سیاسی از توسعه تئوریک صورت گرفته در سایر شاخه‏های جغرافیا به ‏ویژه در زمینه‎ ‎انقلاب کمی دهه ۱۹۶۰ عقب ماند؛ دوم، جغرافیای سیاسی در درون جغرافیا به حاشیه رانده‏‎ ‎شد.


دوره احیا
در اواسط دهه ۱۹۷۰ ریچارد مویر جغرافی‏دان انگلیسی تلاش‏هایی را برای احیای‎ ‎جغرافیای سیاسی آغازکرد. از دهه ۱۹۸۰ جغرافیای سیاسی رویکرد اقتصاد سیاسی را به طور جدی‏‎ ‎اتخاذ کرد. یکی از افرادی که تلاش ‏می‏کند اقتصاد سیاسی را در جغرافیای سیاسی مطرح‎ ‎کند. پیتر تیلور پایه‏گذار مجله معروف political ‎geography ‎می‏باشد که در تحلیل ‎نظام جهانی از آن استفاده می‏کند‎.
از اواخر دهه ۱۹۸۰ و طی دهه ۱۹۹۰، بعد فرهنگی‎ ‎جغرافیای سیاسی رشد یافت. در این بخش مسائلی مانند هویت ملی، شهروندی، درگیری‏ها و‎ ‎برخوردهای میان فرهنگ ‏ها، جغرافیای مقاومت، نقش چشم‏انداز در هدایت و ‏چالش قدرت‎ ‎مورد مطالعه قرار گرفت. تحت تأثیر مباحث میشل فوکو ، جغرافیدانانی مانند سیمون‎ ‎دالبی و ‏اوتوتایل رویکرد «ژئوپلیتیک انتقادی» را مطرح کردند. این رویکرد به آزمون‎ ‎و بررسی نقش استعاره‏های ‏جغرافیایی مانند هارتلند و کانتینمنت در پی‏ریزی‎ ‎استراتژی‏ها و کشف تأثیر رسانه‏های فرهنگی مانند فیلم، ادبیات، ‏گزارش‏های خبری و‎ ‎کارتون در دانش ژئوپلیتیک همت گمارد‎.
امروزه علاوه بر بعد فرهنگی، بعد فمنیسم ‎‎نیز تحت تأثیر تئوری ‏های فمنیستی گسترش یافته است. برخی تلاش‏ها ‏برای جغرافیای‎ ‎سیاسی فمنیستی صورت گرفته است، اما تعاملات با فمنیست‏ها ماهیت مردانه جغرافیای‎ ‎سیاسی ‏سنتی را روشن کرده است و راه‏هایی را برای بهبود این وضع پیشنهاد می‏کند.